محکوم به گناه
مطالب رمانتیک وعاشقانه
روز اول با خودم گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز می گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا می کشت باز زندان بان خود بودم آن منه دیوانه ی عاصی در درونم های و هوی میکرد مشت بر دیوارها میکوفت روزنی را جستجو میکرد میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین میخواندمش بر خویش از چه بیهوده گریانی؟ در میان گریه می نالید: دوستش دارم نمی دانی؟!
نظرات شما عزیزان:
قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |